|
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخن
|
| به زبان چرب جانا بنواز جان ما را | به سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را | |
| ز میان برآر دستی مگر از میانجی تو | به کران برد زمانه غم بیکران ما را | |
| به دو چشم آهوی تو که به دولت تو گردون | همه عبده نویسد سگ پاسبان ما را | |
| ز پی عماری تو چه روان کنیم مرکب | چو رکیب تو روان شد چه محل روان ما را | |
| به سرا و مجلس خود مطلب نشانی ما | چو تو بر نشان کاری چه کنی نشان ما را | |
| گلهی فراق گفتم که نه نیک رفت با | به کرشمه مهر برنه پس از این زبان ما را | |
| به تو درگریخت خاقانی و جان فشاند بر تو | اگرش مزید خواهی بپذیر جچان ما را |
| طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را | خوی تو یاریگر است یار بدآموز را | |
| دستخوش تو منم دست جفا برگشای | بر دل من برگمار تیر جگردوز را | |
| از پی آن را که شب پردهی راز من است | خواهم کز دود دل پرده کنم روز را | |
| لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان | راه برون بستهام آه درون سوز را | |
| دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو | قدر تو چه داند صدف در شبافروز را | |
| گر اثر روی تو سوی گلستان رسد | باد صبا رد کند تحفهی نوروز را | |
| تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد | بو که درآرد به مهر آن دل کین توز را |

| ای آتش سودای تو خون کرده جگرها | بر باد شده در سر سودای تو سرها | |
| در گلشن امید به شاخ شجر من | گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها | |
| ای در سر عشاق ز شور تو شغبها | وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها | |
| آلوده به خونابهی هجر تو روانها | پالوده ز اندیشهی وصل تو جگرها | |
| وی مهرهی امید مرا زخم زمانه | در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها | |
| کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم | بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها | |
| خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت | از بیخبری او به جهان رفت خبرها |
| ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم | وین یکدم عمر را غنیمت شمریم | |
| فردا که ازین دیر فنا درگذریم | با هفت هزار سالگان سر بسریم |
| این چرخ فلک که ما در او حیرانیم | فانوس خیال از او مثالی دانیم | |
| خورشید چراغداران و عالم فانوس | ما چون صوریم کاندر او حیرانیم |
| برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم | زان پیش که از زمانه تابی بخوریم | |
| کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی | چندان ندهد زمان که آبی بخوریم |
| ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را | تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را | |
| ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی | خاک ره باید شمردن دولت پرویز را | |
| دین زردشتی و آیین قلندر چند چند | توشه باید ساختن مر راه جان آویز را | |
| هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشین | بدرهی ناداشتی به روز رستاخیز را | |
| زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را | وین گروه لاابالی جان عشقانگیز را | |
| ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود | بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را |

| دلا در عشق تو صد دفترستم | که صد دفتر ز کونین ازبرستم | |
| منم آن بلبل گل ناشکفته | که آذر در ته خاکسترستم | |
| دلم سوجه ز غصه وربریجه | جفای دوست را خواهان ترستم | |
| مو آن عودم میان آتشستان | که این نه آسمانها مجمرستم | |
| شد از نیل غم و ماتم دلم خون | بچهره خوشتر از نیلوفرستم | |
| درین آلاله در کویش چو گلخن | بداغ دل چو سوزان اخگرستم | |
| نه زورستم که با دشمن ستیزم | نه بهر دوستان سیم و زرستم | |
| ز دوران گرچه پر بی جام عیشم | ولی بی دوست خونین ساغرستم | |
| چرم دایم درین مرز و درین کشت | که مرغ خوگر باغ و برستم | |
| منم طاهر که از عشق نکویان | دلی لبریز خون اندر برستم |

| روشنانی که به تاریکی شب گردانند | شمع در پرده و پروانهی سر گردانند | |
| خود بده درس محبت که ادیبان خرد | همه در مکتب توحید تو شاگردانند | |
| تو به دل هستی و این قوم به گل میجویند | تو به جانستی و این جمع جهانگردانند | |
| عاشقانراست قضا هر چه جهانراست بلا | نازم این قوم بلاکش که بلاگردانند | |
| اهل دردی که زبان دل من داند نیست | دردمندم من و یاران همه بی دردانند | |
| بهر نان بر در ارباب نعیم دنیا | مرو ای مرد که این طایفه نامردانند | |
| آتشی هست که سرگرمی اهل دل ازوست | وینهمه بی خبرانند، که خونسردانند | |
| چون مس تافته اکسیر فنا یافتهاند | عاشقان زر وجودند که رو زردانند | |
| شهریارا مفشان گوهر طبع علوی | کاین بهائم نه بهای در و گوهردانند |

| چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم | چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم | |
| چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو | به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم | |
| خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر | من اینها هر دو با آئینهی دل روبرو کردم | |
| فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو | سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم | |
| صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را | ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم | |
| تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی | من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم | |
| ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها | که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم |
|
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد |
||||||||
|
|
|
||||||||
دير است که دلدار پيامي نفرستاد
|
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
|
عکس روي تو چو در آينه جام افتاد |
| |||||||
|
|
|
| ||||||
|
|
| |||||||
|
|
|
| ||||||
|
|
بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد |
||||||||
|

|
| دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را | دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا | |
| کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز | باشد که بازبینیم دیدار آشنا را | |
| ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون | نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا | |
| در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل | هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا | |
| ای صاحب کرامت شکرانه سلامت | روزی تفقدی کن درویش بینوا را | |
| آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است | با دوستان مروت با دشمنان مدارا | |
| در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند | گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را | |
| آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند | اشهی لنا و احلی من قبله العذارا | |
| هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی | کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را | |
| سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد | دلبر که در کف او موم است سنگ خارا | |
| آیینه سکندر جام می است بنگر | تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا | |
| خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند | ساقی بده بشارت رندان پارسا را | |
| حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود | ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را |

| صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را | که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را | |
| شکرفروش که عمرش دراز باد چرا | تفقدی نکند طوطی شکرخا را | |
| غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل | که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را | |
| به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر | به بند و دام نگیرند مرغ دانا را | |
| ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست | سهی قدان سیه چشم ماه سیما را | |
| چو با حبیب نشینی و باده پیمایی | به یاد دار محبان بادپیما را | |
| جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب | که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را | |
| در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ | سرود زهره به رقص آورد مسیحا را |

| ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت | و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت | |
| خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز | کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت | |
| درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد | اندیشه آمرزش و پروای ثوابت | |
| راه دل عشاق زد آن چشم خماری | پیداست از این شیوه که مست است شرابت | |
| تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت | تا باز چه اندیشه کند رای صوابت | |
| هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی | پیداست نگارا که بلند است جنابت | |
| دور است سر آب از این بادیه هش دار | تا غول بیابان نفریبد به سرابت | |
| تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل | باری به غلط صرف شد ایام شبابت | |
| ای قصر دل افروز که منزلگه انسی | یا رب مکناد آفت ایام خرابت | |
| حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد | صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت |
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
| ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست | منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست | |
| شب تار است و ره وادی ایمن در پیش | آتش طور کجا موعد دیدار کجاست | |
| هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد | در خرابات بگویید که هشیار کجاست | |
| آن کس است اهل بشارت که اشارت داند | نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست | |
| هر سر موی مرا با تو هزاران کار است | ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست | |
| بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش | کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست | |
| عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو | دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست | |
| ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی | عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست | |
| حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج | فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست |

| اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را | به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را | |
| بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت | کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را | |
| فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب | چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را | |
| ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است | به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را | |
| من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم | که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را | |
| اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم | جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را | |
| نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند | جوانان سعادتمند پند پیر دانا را | |
| حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو | که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را | |
| غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ | که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را |
![]()
| سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت | آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت | |
| تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت | جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت | |
| سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع | دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت | |
| آشنایی نه غریب است که دلسوز من است | چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت | |
| خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد | خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت | |
| چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست | همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت | |
| ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم | خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت | |
| ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی | که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت |

| الا ای آهوی وحشی کجایی | مرا با توست چندین آشنایی | |
| دو تنها و دو سرگردان دو بیکس | دد و دامت کمین از پیش و از پس | |
| بیا تا حال یکدیگر بدانیم | مراد هم بجوییم ار توانیم | |
| که میبینم که این دشت مشوش | چراگاهی ندارد خرم و خوش | |
| که خواهد شد بگویید ای رفیقان | رفیق بیکسان یار غریبان | |
| مگر خضر مبارک پی درآید | ز یمن همتش کاری گشاید | |
| مگر وقت وفا پروردن آمد | که فالم لا تذرنی فردا آمد | |
| چنینم هست یاد از پیر دانا | فراموشم نشد، هرگز همانا | |
| که روزی رهروی در سرزمینی | به لطفش گفت رندی رهنشینی | |
| که ای سالک چه در انبانه داری | بیا دامی بنه گر دانه داری | |
| جوابش داد گفتا دام دارم | ولی سیمرغ میباید شکارم | |
| بگفتا چون به دست آری نشانش | که از ما بینشان است آشیانش | |
| چو آن سرو روان شد کاروانی | چو شاخ سرو میکن دیدهبانی | |
| مده جام می و پای گل از دست | ولی غافل مباش از دهر سرمست | |
| لب سر چشمهای و طرف جویی | نم اشکی و با خود گفت و گویی | |
| نیاز من چه وزن آرد بدین ساز | که خورشید غنی شد کیسه پرداز | |
| به یاد رفتگان و دوستداران | موافق گرد با ابر بهاران | |
| چنان بیرحم زد تیغ جدایی | که گویی خود نبودهست آشنایی | |
| چو نالان آمدت آب روان پیش | مدد بخشش از آب دیدهی خویش | |
| نکرد آن همدم دیرین مدارا | مسلمانان مسلمانان خدا را |

| بده تا روم بر فلک شیر گیر | به هم بر زنم دام این گرگ پیر | |
| بیا ساقی آن می که حور بهشت | عبیر ملایک در آن می سرشت | |
| بده تا بخوری در آتش کنم | مشام خرد تا ابد خوش کنم | |
| بده ساقی آن می که شاهی دهد | به پاکی او دل گواهی دهد | |
| میام ده مگر گردم از عیب پاک | بر آرم به عشرت سری زین مغاک | |
| چو شد باغ روحانیان مسکنم | در اینجا چرا تختهبند تنم | |
| شرابم ده و روی دولت ببین | خرابم کن و گنج حکمت ببین | |
| من آنم که چون جام گیرم به دست | ببینم در آن آینه هر چه هست | |
| به مستی دم پادشاهی زنم | دم خسروی در گدایی زنم | |
| به مستی توان در اسرار سفت | که در بیخودی راز نتوان نهفت | |
| که حافظ چو مستانه سازد سرود | ز چرخش دهد زهره آواز رود | |
| مغنی کجایی به گلبانگ رود | به یاد آور آن خسروانی سرود | |
| که تا وجد را کارسازی کنم | به رقص آیم و خرقهبازی کنم | |
| به اقبال دارای دیهیم و تخت | بهین میوهی خسروانی درخت | |
| خدیو زمین پادشاه زمان | مه برج دولت شه کامران | |
| که تمکین اورنگ شاهی از اوست | تن آسایش مرغ و ماهی از اوست | |
| فروغ دل و دیدهی مقبلان | ولی نعمت جان صاحبدلان | |
| الا ای همای همایون نظر | خجسته سروش مبارک خبر | |
| فلک را گهر در صدف چون تو نیست | فریدون و جم را خلف چون تو نیست | |
| به جای سکندر بمان سالها | به دانادلی کشف کن حالها |

| عشق از ازل است و تاابد خواهدبود | جوینده عشق بیعدد خواهدبود | |
| فردا که قیامت آشکارا گردد | هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود |
| عشق آمدوشدچوخونم اندررگ وپوست | تاکردمراتهی وپرکردازدوست | |
| اجزای وجود من همه دوست گرفت | نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست |
اینم برای عزیزترینم
این گل

دوست دارم
برای همیشه
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
بـه بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگـشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید مـحـمـلها
بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
کـه سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـلها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
مـتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملـها
حافظ

شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
قلب اميد در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
آن شب ،رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
در بيكران دور
افتاده بود ،ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
گفتم كه اي تو را به خدا ،سايبان پير
با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بيكران دور
با جوهر سرشك
دستي نوشته بود
آرامگاه عشق
گفتم : كه چيسن فرق ميان شراب و آب
كاين يك كند خنك دل و آن يك كند كباب
گفتا : كه آب خنده ي عشق است درسرشك
ليكن شراب نقش سرشك است در سراب

نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
گر پيمان عشق جاوداني
با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و ناداني
به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
شما ،كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني
بفرمان خدايان طلا ، تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد
قسم : بر آتش عصيان ايماني
كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
پاي مي كوبيد و مي رقصيد
ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
كنون خاموش ،در بندم
ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نيم خندم
دیوانه پرسید :
عشق چیست ؟!
عاقل جواب داد :
دیوانگی ...
و دیوانه بی تفاوت به راه خود ادامه داد ....

بــسان نــسـیـمــی از روی خــودم بــر خــواهم خـواسـت
در هـارا خواهـم گـشود . در شـب جـاویدان خـواهم وزید
چـشمانت را گشودی :
شب در من فرود آمد ... !
خاک تپید ...
هوا موج زد
عـلف هـا ریـزش رویـا را در چـشـمانم شـنیـدنـد :
مـیـان دو دســت تـمـنـایم رویـیدی
در من تراویدی
آهـنـگ تـاریک انـدامت را شـنیدم :
نـــــه صدایـم و نــــه روشـنـی ...
(( طـنـین تـاریکـی تـو هـستم . طـنـین تـنهـایـی تـو ... ))
تا روح بشر به چمگ زر ، زندانيست
شاگردي مرگ پيشه اي انساني است
جان از ته دل ، طالب مرگ است ... دريغ
درهيچ كجا براي مردن جا نيست 
گفتم كه سكوت ... ! از چه رو لالي و كور ؟
فرياد بكش ،كه زندگي رفت به گور
گفتا كه خموش ! تا كه زنداني زور
بهتر شنود ، نداي تاريخ ز دور
بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
ديدم كه ز بيكران ،دردي خاموش
فرياد زمان ،رميده در قلب سروش
كاي ژنده بتن ، مردن كاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بي مسلك پست
در دامن اين تيره شب مرده پرست
با فقر سياه.... طفل سرمايه ي مست
قلب نفس بيكستان ، كشت ... شكست
دل زنده كنيد تا بميرد ناكام
اين نظم سياه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نكشد ، خزيده از بام به بام
خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود كنيد . يأس را در دل خويش
كاين ظلمت دردگستر ، زار پريش
محكوم به مرگ جاوداني است ... بلي
شب خاك بسر زند ، چو روز آيد پيش
ممنون از فرناز عزیز که این شعرو برام فرستاد