تبليغاتX
سيماي عاشقان
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخن

گل شش پر

من گلى را سراغ دارم كه شش پر بيش‏تر نداشت. يك گل قشنگ كه هر ماه يك گلبرگ به آن اضافه مى‏شد. اما او تا آخر عمرش شش گلبرگ بيشتر نداشت. اين گل زيبا ساقه نازكى داشت. دو برگ سبز هم داشت كه رو به آسمان در حال دعا بود. تازه در دل اين زمين ريشه دوانده بود. آن گل زيبا روز به روز بزرگ‏تر و بزرگ‏تر مى‏شد. باغبان دوست داشت آن گل را در دامانش پرورش دهد تا بزرگ و بزرگ‏تر شود.(نمى‏دانم چطور اين قصه كوتاه را ادامه دهم كه نسوزى، نمى‏دانم چطور اين حكايت عميق را تمام كنم كه نگريى. اما اين يك قصه و افسانه نيست. يك داستان مستند است.) اين گل، جان داشت، اسم داشت، نام و نشانش معلوم بود. اين گل شش پر يك روز تشنه‏اش شد. هر چه ريشه‏اش را به زمين رساند، آب به ريشه‏اش نرسيد. بى‏تاب شده بود. گلبرگهايش داشتند پژمرده مى‏شدند. برگهايش داشتند خشك مى‏شدند و آن ساقه نازكش داشت مثل نى خشك مى‏شد. باغبان وقتى ديد كه گلش بى‏تاب است، رفت تا آب بياورد. او گل را در آغوش گرفت و رو به نامردان كرد و گفت: «اگر به من رحم نمى‏كنيد به اين گل تشنه رحم كنيد.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 7:6 PM  توسط مرتضی  | 

 

حسین جان

اين حسيـن كيست كه عـالـم همه ديـوانـه اوست
اين چه شمعى است كه جانها همه پروانه اوست
هر كجا مى‏گذرم عكس رخش جلوه‏گر است
هر كجا مى‏نگـرم جلـوه مستــانه اوســت

عشق به حسين دليل نمى‏خواهد، گويى خاك وگل ما را با محبت او سرشته‏اند

و خون خدا، سرچشمه همه درياهاست. به تو مى‏گويند: «حسين» ، زيرا به يقين، ذهن تاريخ، نمى‏تواند خون خدا را تفسير كند، جز با نام تو. و «حسين» را نمى‏توان تفسير كرد، مگر با عشق. تا دنيا دنياست، عشق هم مى‏ماند،اگر در حسين (ع) محو شود.
به تو مى‏گويند: «حسين» ، زيرا پژواك نامت در تلفظ كربلا طنين‏انداز است و كربلا، حماسه مكرر آفرينش انسان است. در اين گردش متناوب، خون زاده مى‏شود و تا ملكوت اوج مى‏يابد و به شهادت مى‏رسد و دوباره زاده مى‏شود و دوباره و دوباره...
و تو، نقطه مركز اين حركت دوّار هستى كه شعاعش تا بى‏نهايت، استوارى دارد.
از عاشوراى حضورت، تا اربعين عروجت، تاريخ را هزاران پيچ و خم رخ داده است و هر لحظه انگار فصل تازه‏اى از حماسه بودن توست.
زمانه، حرف‏ها دارد، ولى ناباورانه سكوت خويش را به سوگ نشسته است. تاب گفتن هم ندارد، چرا كه ظرف ادراك‏ها حقير است.
ميدان جاذبه شگفتت، هر دو قطب زمينى را مى‏ربايد و همه جاذبه‏هاى ديگر را از دل مى‏راند و به يك سو مى‏افكند، تا تنها تو باشى و بس. با كلمات نمى‏شود بازى كرد، وقتى كه پاى عظمت تو در ميان باشد.
دستم به قلم مى‏رود و قلمم، تاب نقش زدن را بر كاغذ بى جان ندارد. نامت آتش مى‏زند به جان آب، چه رسد به كاغذ، حتى اگر كاغذ، صفحه‏اى باشد به وسعت تمام آسمان‏ها.
در دايره كلمات، واژه‏اى نمى‏شناسم كه تقدس تو را بنماياند و عظمت مبهم تو را به زبان آدم‏هاى اين دنيا تعبير كند،جز واژه خدايى «حسين (ع) » كه «حسين» تنها در «حسين» تفسير مى‏شود
.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 6:55 PM  توسط مرتضی  | 

محرم آمد !

ظهرها خورشيد از بهت، خيره خيره به زمين مى‏نگرد . انگار بعد از اين سال‏ها هنوز روز واقعه را باور نكرده است . عصر كه مى‏شود آن‏قدر تلخ نگاهش را از روى زمين بر مى‏دارد كه اندوهش در هواى غروب منتشر مى‏شود . اين‏جا هر روزش روز واقعه است . اين‏جا هنوز گوش بيابان از نداى «هل من ناصر ينصرونى‏» زنگ مى‏زند و پشت زمين «انكر ظهرى‏» تير مى‏كشد . در شيار ذهن هر نخل بر ساحل علقمه صداى فرياد «يا اخا ادرك اخا» حك شده است . اين خاك هنوز بوى ياس مى‏دهد . گوش هنوز در حسرت شنيدن آخرين «لاحول ولا قوة الا بالله‏» وامانده است . به هركجا بنگرى تكثير «هيهات من الذله‏» را در ذرات وجود حس خواهى كرد .
صداى زنگ كاروان آفتاب به گوش مى‏رسد . هرسال خاطره يك كاروان به اين صحرا قدم مى‏گذارد . محرم كه مى‏شود كاروان غم به دل اهل زمين و آسمان كوچ مى‏كند .
محرم كه مى‏شود ...

ضربان قلب من حسین

بوى محرم كه به مشام مى‏رسد، عالم رنگى ديگر مى‏گيرد. قلبها تندتر از هر زمان و محزونتر از هميشه مى‏تپد و ميل به سوگ نشستن مثل خون در رگها مى‏دود و آن وقت، در چشم برهم زدنى پرچمهاى سرخ و سبز و سياه در گوشه گوشه شهر و ديار ما به اهتزاز درمى‏آيد و همه جا رنگ ماتم به خود مى‏گيرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 6:50 PM  توسط مرتضی  | 

 

 كه رفته اي, اي دوست تعطيل شده است زندگي پياپي تكرار از ترس اين كه بايد بي تو بروم رفتم تا لب دار از اين كه ديگر حرام است ديدار ما دل مانده در آتش و نار قطره اي بيش نيست اينك اين چشمه سار غم مي آيد در دل ديوانه ام بار بار تو نويد آمدنت را حتي به دروغ بده يار يار

در طلب نیازی بودم که راهی دیاری از جنس بلور و ناب شیشه ای شدم. از دور نوری شفاف سو سو میزد و مرا بی اختیار به سمت خود فرا میخواند .
من هم آرام آرام به  راه نزدیکتر و نزدیکتر میشدم . طپش قلبم شدید و شدید تر میشد . اما آرامش خاصی از درون بر من هویدا بود. آبادی آشکار شد . گامهایم از پیش سبکتر شده بود .قبل از ورودی آبادی بر تابلویی اینچنین نوشته بود:
‹‹ دراین دیار جز عاشقی ممنوع! ›› این جمله مرا مصممتر از قبل و کنجکاوتر کرد که معنای این جمله را بیابم.
وارد آبادی شدم. پیری را دیدم که کوله ای بر پشت خمیده اش به دوش میکشید.زنی را دیدم دست بر زانوانش گرفته و لالایی زمزمه میکند.کودکی را دیدم چشم گریان که نه از برای بازی های کودکانه است که اشک میریزد.دخترک جوانی را دیدم که چشم به دری دوخته و اشک میریزد. در این دیار فقط سادگی دیدم .خبری از عیش و خوشی بی معنا ، نبود . اگر تلاشی بود فقط برای رسیدن به معنای همان سر در ورودی شهر بود.
از مردی میان سال پرسیدم:چگونه این همه سادگی را به شهرتان آذین کرده اید و چرا در این جا خبری از سر خوشی نیست . هر کس اگر به کاری مشغول است فقط در چشمانش چیزی غریب موج میزند. دوست دارم بدانم این موج از چیست؟
نگاهی غریب به من انداخت و گفت:مگر نمیدانی سالهاست که ما منتظریم و بوی او را میشناسیم.میدانیم که روزی خواهد آمد . و چون به بازگشت او ایمان داریم خود را فقط به عشق اوبه رفع نیازی چند و تلاشی چند برابر مشغول کرده ایم و اجازه ورود عشق های ننگین و رنگین نمیدهیم .
آه که زمان برگشت از این دیار به محض بیرون آمدن دوباره گامهایم سنگین میشوند . . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 6:40 PM  توسط مرتضی  | 

اى مهربان!
پس از تو ديگر آسمان، هيچ گاه تماميت روشنايى خورشيدش را بر ما ارزانى نداشت. هيهات، كه زمين در عسرت دورى، همه رمقش را از دست داد. هيهات كه ستارگان با همه فروزندگى فقط با كورسويى در دل آسمان ماندند. گويى آنان نيز در فراقت ‿سر در جيب خود كشيدند تا با خيالى دلخوش باشند. 


‿اى مهربان! 
بگذار تا در ميان شبهاى عزلت و تنهايى با تو سخنى داشته باشيم.
بگذار تا با تو از درد جانكاهى كه همه وجودمان را فرا گرفته گفتگو كنيم.
بگذار تا بناليم.
از درد فراق دوستى كه با غيبتش همه پشت و پناهمان رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 6:37 PM  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 7:28 PM  توسط مرتضی  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 7:21 PM  توسط مرتضی  | 

 
 
سيزده خط برای زندگي  
 
1- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم .  
2- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود .  
3- ا گر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .  
4- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.  
5- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .  
6- هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود .  
7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.  
8- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران .  
9- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي .  
10- به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .  
11- هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني .  
12- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.  
13- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري .  
ولي به خاطر داشته باش: "هر آنچه اتفاق مي‌افتد، بنا به دليلي است  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 7:15 PM  توسط مرتضی  | 

 

دوباره دلم واسه حرمت چشات تنگه

 دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه
وقت از تو خوندنه ستاره ترانه هام  
اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه  
بی تو یک پرنده اسیر بی پروازم  
با تو اما می رسم به قله آوازم  
اگه تا آخر این ترامه با من باشی  
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم  
با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره  
نذار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره  
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره  
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره  
تویی که عشقمو از نگاه من می خوانی  
تویی که تو طپش ترانه هام مهمونی  
تویی که هم نفس همیشه آوازی  
تویی که آخر قصه منو می دونی  
اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه  
اگه خونه ام بی چراغه چشم تو تاریکه  
می دونم آخر قصه می رسی به داد من  
لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 7:8 PM  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 7:53 PM  توسط مرتضی  | 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 7:46 PM  توسط مرتضی  | 

 هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند

 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر

 


: نه وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست


.: و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست

 
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد

. چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
چه قدر هم تنها
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق

mamnon az f aziz

shaeer
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 6:49 PM  توسط مرتضی  | 

 

مدل لباس

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا


تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 7:52 PM  توسط مرتضی  | 

 
مينياتور

 ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را


ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادم تا مدعیان هیچ نگویند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یار آری شتر مست کشد بار گران را
ای روی تو آرام دل خلق جهانی بی روی تو شاید که نبینند جهان را
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را
آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل شهد لب شیرین تو زنبورمیان را
زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را
یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را
وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را
سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست کز شادی وصل تو فرامش کند آن را
ور نیز جراحت به دوا باز هم آید از جای جراحت نتوان برد نشان را
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 7:42 PM  توسط مرتضی  | 


دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را
دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 7:17 PM  توسط مرتضی  | 

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را


پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان چون تأمل کند این صورت انگشت نما را
آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 7:12 PM  توسط مرتضی  | 

تو بلند آوازه بودی، ای روان


تو بلند آوازه بودی، ای روان با تن دون یار گشتی دون شدی
صحبت تن تا توانست از تو کاست تو چنان پنداشتی کافزون شدی
بسکه دیگرگونه گشت آئین تن دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی
جای افسون کردن مار هوی زین فسونسازی تو خود افسون شدی
اندرون دل چو روشن شد ز تو شمع خود بگرفتی و بیرون شدی
آخر کارت بدزدید آسمان این کلاغ دزد را صابون شدی
با همه کار آگهی و زیر کی اندرین سوداگری مغبون شدی
درس آز آموختی و ره زدی وام تن پذرفتی و مدیون شدی
نور نور بودی، نار پندارت بکشت پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی
گنج امکانی و دل گنجور تست در تن ویرانه زان مدفون شدی
ملک آزادی چه نقصانت رساند کامدی در حصن تن مسجون شدی
هر چه بود آئینه روی تو بود نقش خود را دیدی و مفتون شدی
زورقی بودی بدریای وجود که ز طوفان قضا وارون شدی
ای دل خرد، از درشتیهای دهر بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی
زندگی خواب و خیالی بیش نیست بی سبب از اندهش محزون شدی
کنده شد بنیادها ز امواج تو جویباری بودی و جیحون شدی
بی خریدار است اشک، ای کان چشم خیره زین گوهر چرا مشحون شدی
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 7:5 PM  توسط مرتضی  |