|
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخن
|

گل شش پر
من گلى را سراغ دارم كه شش پر بيشتر نداشت. يك گل قشنگ كه هر ماه يك گلبرگ به آن اضافه مىشد. اما او تا آخر عمرش شش گلبرگ بيشتر نداشت. اين گل زيبا ساقه نازكى داشت. دو برگ سبز هم داشت كه رو به آسمان در حال دعا بود. تازه در دل اين زمين ريشه دوانده بود. آن گل زيبا روز به روز بزرگتر و بزرگتر مىشد. باغبان دوست داشت آن گل را در دامانش پرورش دهد تا بزرگ و بزرگتر شود.(نمىدانم چطور اين قصه كوتاه را ادامه دهم كه نسوزى، نمىدانم چطور اين حكايت عميق را تمام كنم كه نگريى. اما اين يك قصه و افسانه نيست. يك داستان مستند است.) اين گل، جان داشت، اسم داشت، نام و نشانش معلوم بود. اين گل شش پر يك روز تشنهاش شد. هر چه ريشهاش را به زمين رساند، آب به ريشهاش نرسيد. بىتاب شده بود. گلبرگهايش داشتند پژمرده مىشدند. برگهايش داشتند خشك مىشدند و آن ساقه نازكش داشت مثل نى خشك مىشد. باغبان وقتى ديد كه گلش بىتاب است، رفت تا آب بياورد. او گل را در آغوش گرفت و رو به نامردان كرد و گفت: «اگر به من رحم نمىكنيد به اين گل تشنه رحم كنيد.»
حسین جان
اين حسيـن كيست
كه عـالـم همه ديـوانـه اوست
اين چه شمعى است كه جانها همه پروانه اوست
هر كجا مىگذرم عكس رخش جلوهگر است
هر كجا مىنگـرم جلـوه مستــانه اوســت
عشق به حسين دليل نمىخواهد، گويى خاك وگل ما را با محبت او سرشتهاند
و خون خدا، سرچشمه همه درياهاست. به تو مىگويند: «حسين» ، زيرا به يقين، ذهن تاريخ، نمىتواند خون خدا را تفسير كند، جز با نام تو. و «حسين» را نمىتوان تفسير كرد، مگر با عشق. تا دنيا دنياست، عشق هم مىماند،اگر در حسين (ع) محو شود.
به تو مىگويند: «حسين» ، زيرا پژواك نامت در تلفظ كربلا طنينانداز است و كربلا، حماسه مكرر آفرينش انسان است. در اين گردش متناوب، خون زاده مىشود و تا ملكوت اوج مىيابد و به شهادت مىرسد و دوباره زاده مىشود و دوباره و دوباره...
و تو، نقطه مركز اين حركت دوّار هستى كه شعاعش تا بىنهايت، استوارى دارد.
از عاشوراى حضورت، تا اربعين عروجت، تاريخ را هزاران پيچ و خم رخ داده است و هر لحظه انگار فصل تازهاى از حماسه بودن توست.
زمانه، حرفها دارد، ولى ناباورانه سكوت خويش را به سوگ نشسته است. تاب گفتن هم ندارد، چرا كه ظرف ادراكها حقير است.
ميدان جاذبه شگفتت، هر دو قطب زمينى را مىربايد و همه جاذبههاى ديگر را از دل مىراند و به يك سو مىافكند، تا تنها تو باشى و بس. با كلمات نمىشود بازى كرد، وقتى كه پاى عظمت تو در ميان باشد.
دستم به قلم مىرود و قلمم، تاب نقش زدن را بر كاغذ بى جان ندارد. نامت آتش مىزند به جان آب، چه رسد به كاغذ، حتى اگر كاغذ، صفحهاى باشد به وسعت تمام آسمانها.
در دايره كلمات، واژهاى نمىشناسم كه تقدس تو را بنماياند و عظمت مبهم تو را به زبان آدمهاى اين دنيا تعبير كند،جز واژه خدايى «حسين (ع) » كه «حسين» تنها در «حسين» تفسير مىشود.
ظهرها خورشيد از بهت، خيره خيره به زمين مىنگرد . انگار بعد از اين سالها هنوز روز واقعه را باور نكرده است . عصر كه مىشود آنقدر تلخ نگاهش را از روى زمين بر مىدارد كه اندوهش در هواى غروب منتشر مىشود . اينجا هر روزش روز واقعه است . اينجا هنوز گوش بيابان از نداى «هل من ناصر ينصرونى» زنگ مىزند و پشت زمين «انكر ظهرى» تير مىكشد . در شيار ذهن هر نخل بر ساحل علقمه صداى فرياد «يا اخا ادرك اخا» حك شده است . اين خاك هنوز بوى ياس مىدهد . گوش هنوز در حسرت شنيدن آخرين «لاحول ولا قوة الا بالله» وامانده است . به هركجا بنگرى تكثير «هيهات من الذله» را در ذرات وجود حس خواهى كرد .
صداى زنگ كاروان آفتاب به گوش مىرسد . هرسال خاطره يك كاروان به اين صحرا قدم مىگذارد . محرم كه مىشود كاروان غم به دل اهل زمين و آسمان كوچ مىكند .
محرم كه مىشود ...


ضربان قلب من حسین 


بوى محرم كه به مشام مىرسد، عالم رنگى ديگر مىگيرد. قلبها تندتر از هر زمان و محزونتر از هميشه مىتپد و ميل به سوگ نشستن مثل خون در رگها مىدود و آن وقت، در چشم برهم زدنى پرچمهاى سرخ و سبز و سياه در گوشه گوشه شهر و ديار ما به اهتزاز درمىآيد و همه جا رنگ ماتم به خود مىگيرد.
كه رفته اي, اي دوست تعطيل شده است زندگي پياپي تكرار از ترس اين كه بايد بي تو بروم رفتم تا لب دار از اين كه ديگر حرام است ديدار ما دل مانده در آتش و نار قطره اي بيش نيست اينك اين چشمه سار غم مي آيد در دل ديوانه ام بار بار تو نويد آمدنت را حتي به دروغ بده يار يار
در طلب نیازی بودم که راهی دیاری از جنس بلور و ناب شیشه ای شدم. از دور نوری شفاف سو سو میزد و مرا بی اختیار به سمت خود فرا میخواند .
من هم آرام آرام به راه نزدیکتر و نزدیکتر میشدم . طپش قلبم شدید و شدید تر میشد . اما آرامش خاصی از درون بر من هویدا بود. آبادی آشکار شد . گامهایم از پیش سبکتر شده بود .قبل از ورودی آبادی بر تابلویی اینچنین نوشته بود: ‹‹ دراین دیار جز عاشقی ممنوع! ›› این جمله مرا مصممتر از قبل و کنجکاوتر کرد که معنای این جمله را بیابم.
وارد آبادی شدم. پیری را دیدم که کوله ای بر پشت خمیده اش به دوش میکشید.زنی را دیدم دست بر زانوانش گرفته و لالایی زمزمه میکند.کودکی را دیدم چشم گریان که نه از برای بازی های کودکانه است که اشک میریزد.دخترک جوانی را دیدم که چشم به دری دوخته و اشک میریزد. در این دیار فقط سادگی دیدم .خبری از عیش و خوشی بی معنا ، نبود . اگر تلاشی بود فقط برای رسیدن به معنای همان سر در ورودی شهر بود.
از مردی میان سال پرسیدم:چگونه این همه سادگی را به شهرتان آذین کرده اید و چرا در این جا خبری از سر خوشی نیست . هر کس اگر به کاری مشغول است فقط در چشمانش چیزی غریب موج میزند. دوست دارم بدانم این موج از چیست؟
نگاهی غریب به من انداخت و گفت:مگر نمیدانی سالهاست که ما منتظریم و بوی او را میشناسیم.میدانیم که روزی خواهد آمد . و چون به بازگشت او ایمان داریم خود را فقط به عشق اوبه رفع نیازی چند و تلاشی چند برابر مشغول کرده ایم و اجازه ورود عشق های ننگین و رنگین نمیدهیم .
آه که زمان برگشت از این دیار به محض بیرون آمدن دوباره گامهایم سنگین میشوند . . . .
‿اى مهربان!
بگذار تا در ميان شبهاى عزلت و تنهايى با تو سخنى داشته باشيم.
بگذار تا با تو از درد جانكاهى كه همه وجودمان را فرا گرفته گفتگو كنيم.
بگذار تا بناليم.
از درد فراق دوستى كه با غيبتش همه پشت و پناهمان رفت.
|
|

دوباره دلم واسه حرمت چشات تنگه
دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه
وقت از تو خوندنه ستاره ترانه هام
اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه
بی تو یک پرنده اسیر بی پروازم
با تو اما می رسم به قله آوازم
اگه تا آخر این ترامه با من باشی
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم
با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره
تویی که عشقمو از نگاه من می خوانی
تویی که تو طپش ترانه هام مهمونی
تویی که هم نفس همیشه آوازی
تویی که آخر قصه منو می دونی
اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه
اگه خونه ام بی چراغه چشم تو تاریکه
می دونم آخر قصه می رسی به داد من
لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
: نه وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
.: و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد
. چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
چه قدر هم تنها
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي ![]()
دچار يعني
..........عاشق![]()
mamnon az f aziz
shaeer

| تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا | سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا | |
| نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر | تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا | |
| شربتی تلختر از زهر فراقت باید | تا کند لذت وصل تو فراموش مرا | |
| هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین | روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا | |
| بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند | به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا | |
| سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید | بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا |

| ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را | یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را | |
| اول پدر پیر خورد رطل دمادم | تا مدعیان هیچ نگویند جوان را | |
| تا مست نباشی نبری بار غم یار | آری شتر مست کشد بار گران را | |
| ای روی تو آرام دل خلق جهانی | بی روی تو شاید که نبینند جهان را | |
| در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت | حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را | |
| آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل | شهد لب شیرین تو زنبورمیان را | |
| زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست | ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را | |
| یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح | یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را | |
| وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده | تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را | |
| سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست | کز شادی وصل تو فرامش کند آن را | |
| ور نیز جراحت به دوا باز هم آید | از جای جراحت نتوان برد نشان را |

| دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را | تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را | |
| شب همه شب انتظار صبح رویی میرود | کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را | |
| وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او | تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را | |
| گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم | جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را | |
| کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست | بر زمستان صبر باید طالب نوروز را | |
| عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند | این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را | |
| عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست | کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را | |
| دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم | ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را | |
| سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست | در میان این و آن فرصت شمار امروز را |

| پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را | الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را | |
| قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد | سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را | |
| گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی | دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را | |
| گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم | تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را | |
| خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید | دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را | |
| باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن | تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را | |
| از سر زلف عروسان چمن دست بدارد | به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را | |
| سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان | چون تأمل کند این صورت انگشت نما را | |
| آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت | که سراپای بسوزند من بی سر و پا را | |
| چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان | خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را | |
| همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن | خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را | |
| مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند | به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را | |
| هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را | قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری |

| تو بلند آوازه بودی، ای روان | با تن دون یار گشتی دون شدی | |
| صحبت تن تا توانست از تو کاست | تو چنان پنداشتی کافزون شدی | |
| بسکه دیگرگونه گشت آئین تن | دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی | |
| جای افسون کردن مار هوی | زین فسونسازی تو خود افسون شدی | |
| اندرون دل چو روشن شد ز تو | شمع خود بگرفتی و بیرون شدی | |
| آخر کارت بدزدید آسمان | این کلاغ دزد را صابون شدی | |
| با همه کار آگهی و زیر کی | اندرین سوداگری مغبون شدی | |
| درس آز آموختی و ره زدی | وام تن پذرفتی و مدیون شدی | |
| نور نور بودی، نار پندارت بکشت | پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی | |
| گنج امکانی و دل گنجور تست | در تن ویرانه زان مدفون شدی | |
| ملک آزادی چه نقصانت رساند | کامدی در حصن تن مسجون شدی | |
| هر چه بود آئینه روی تو بود | نقش خود را دیدی و مفتون شدی | |
| زورقی بودی بدریای وجود | که ز طوفان قضا وارون شدی | |
| ای دل خرد، از درشتیهای دهر | بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی | |
| زندگی خواب و خیالی بیش نیست | بی سبب از اندهش محزون شدی | |
| کنده شد بنیادها ز امواج تو | جویباری بودی و جیحون شدی | |
| بی خریدار است اشک، ای کان چشم | خیره زین گوهر چرا مشحون شدی |