|
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخن
|

| یکی میل است با هر ذره رقاص | کشان هر ذره را تا مقصد خاص | |
| رساند گلشنی را تا به گلشن | دواند گلخنی را تا به گلخن | |
| اگر پویی ز اسفل تا به عالی | نبینی ذرهای زین میل خالی | |
| ز آتش تا به باد از آب تا خاک | ز زیر ماه تا بالای افلاک | |
| همین میل است اگر دانی ، همین میل | جنیبت در جنیبت ، خیل در خیل | |
| سر این رشتههای پیچ در پیچ | همین میل است و باقی هیچ بر هیچ | |
| از این میل است هر جنبش که بینی | به جسم آسمانی یا زمینی | |
| همین میل است کهن را درآموخت | که خود را برد و بر آهن ربا دوخت | |
| همین میل آمد و با کاه پیوست | که محکم کار را بر کهرباست | |
| به هر طبعی نهاده آرزویی | تک و پو داده هر یک را به سویی | |
| برون آورده مجنون را مشوش | به لیلی داده زنجیرش که میکش | |
| ز شیرین کوهکن را داده شیون | فکنده بیستون پیشش که میکن | |
| ز تاب شمع گشته آتش افروز | زده پروانه را آتش که میسوز | |
| ز گل بر بسته بلبل را پر و بال | شکسته خار در جانش که مینال | |
| غرض کاین میل چون گردد قوی پی | شود عشق و درآید در رگ و پی | |
| وجود عشق کش عالم طفیل است | ز استیلای قبض و بسط میل است | |
| نبینی هیچ جز میلی در آغاز | ز اصل عشق اگر جویی نشان باز | |
| اگر یک شعله در خود سد هزار است | به اصلش بازگردی یک شرار است | |
| شراری باشد اول آتش انگیز | کز استیلاست آخر آتش تیز | |
| تف این شعله ما را در جگر باد | از این آتش دل ما پر شرر باد |
| زبان دان رموز کیمیا کیست | که گویم حل و عقد کیمیا چیست | |
| نه بحث ما در آن امر محال است | که در اثبات و نفیش قیل و قال است | |
| سخن در کیمیای جسم و جانست | که گر خود کیمیایی هست آنست | |
| بیا زین کیمیا زر کن مست را | غنی گردان وجود مفلست را | |
| مراد از کیمیا تأثیر عشق است | که اکسیر وجود اکسیر عشق است | |
| بر این اکسیر اگر خود را زند خاک | طلایی گردد از هر تیرگی پاک | |
| اگر زین کیمیا بویی برد سنگ | عیار سنگ را باشد ز زر ننگ | |
| صفات عشق را اندازهای نیست | کجا کز عشق حرف تازهای نیست | |
| خواص عشق بسیار است، بسیار | جهان را عشق در کار است، در کار | |
| ز جام عشق اگر مدخل خورد می | کند منسوخ جود حاتم طی | |
| نهیب عشق اگر باشد ز دنبال | زند زالی به سد چون رستم زال | |
| گدا را سر فرو ناید به شاهی | اگر عشقش دهد صاحب کلاهی | |
| ز بحر عشق اگر بارد بخاری | شود هر شوره زاری مرغزاری | |
| ز کوی عشق اگر آید نسیمی | شود هر گلخنی باغ نعیمی | |
| همه دشوارها آسان کند عشق | غم وشادی همه یکسان کند عشق | |
| گرت سد قلزم آید در گذرگاه | به هر گامی نهنگی بر سر راه | |
| توجه کن به عشق و پیش نه گام | ببین اعجاز عشق قلزم آشام | |
| ورت سد بند بر هر دست و پاییست | که هر بندی از آن دام بلاییست | |
| مدد از عشق جو و ز عشق یاری | ببین وارستگی و رستگاری | |
| منادی میکند عشق از چپ و راست | که حد هر کمال اینجاست اینجاست |

| طغراکش این فراقنامه | این رشحه برون دهد ز خامه | |
| کز بر عرب یکی عرابی | مقبول خرد به خردهیابی | |
| سرزد ز دلش هوای مجنون | طیاره ز حله راند بیرون | |
| بر عامریان گذشت از آغاز | جست از همه کس نشان او باز | |
| گفتند که: یک دو روز بیش است، | کز وی دل این قبیله ریش است | |
| نی دیده کسی ز وی نشانی | نی نیز شنیده داستانی! | |
| برخاست عرابی و شتابان | رو کرد ز حله در بیابان | |
| چون یک دو سه روز جستجو کرد | نومید به راه خویش رو کرد | |
| ناگاه نمود زیر کوهی | جمع آمده وحشیان گروهی | |
| شد تیز به سویشان روانه | مجنون را دید در میانه | |
| با آهوکی سفید و روشن | همچون لیلی به چشم و گردن | |
| بر بالش خاک و بستر خار | جان داده ز درد فرقت یار | |
| همخوابه چو دیده ماجرایش | او نیز بمرده در وفایش | |
| گردش دد و دام حلقه بسته | شاخ طرب همه شکسته | |
| از سینهی آهو آهخیزان | وز چشم گوزن اشکریزان | |
| کردش چو نگاه در پس پشت | بر ریگ نوشته دید ز انگشت | |
| کوخ! که ز داغ عشق مردم! | بر بستر هجر جان سپردم! | |
| شد مهر زمانه سرد بر من | کس مرحمتی نکرد بر من | |
| یک زنده، غذا چو من نخورده | یک مرده، به روز من نمرده | |
| بشکست شب صبوریام پشت | و ایام به تیغ دوریام کشت |

| آن بانوی حجلهی نکویی | و آن بانوی کاخ خوبرویی | |
| چو گوهر سلک دیگری شد | آسایش تاج سروری شد، | |
| پیوسته ز کار خود خجل بود | وز عاشق خویش منفعل بود | |
| تدبیر نیافت غیر ازین هیچ | کن قصهی درد پیچ در پیچ | |
| تحریر کند به خون دیده | از خامهی هر مژه چکیده | |
| عنوان همه درد همچو مضمون | ارسال کند به سوی مجنون | |
| این داعیه چون به خاطر آورد | آن نامهی سینهسوز را کرد | |
| آغاز به نام ایزد پاک | تسکین ده بیدلان غمناک | |
| دیباچهی نامه چون رقم زد، | از صورت حال خویش دم زد | |
| کای رفته ز همدمان سوی دشت! | همراه تو نی جز آهوی دشت! | |
| از ما کرده کناره چونی؟ | افتاده به خار و خاره چونی؟ | |
| شبها کف پای تو که بیند؟ | خار از کف پای تو که چیند؟ | |
| خوانت که نهد به چاشت یا شام؟ | همخوان تو کیست جز دد و دام؟ | |
| با اینهمه شکر کن! که باری | نبود چو منات به سینه باری | |
| دوران چو گلام به ناز پرورد | وز خار ستیزه غنچهام کرد | |
| شوهر کردن نه کار من بود | کاری نه به اختیار من بود | |
| از مادر و از پدر شد این کار | ز ایشان به دلم خلید این خار | |
| هر کس که چو گل رخ تو دیدهست | یا بوی تو از صبا شنیدهست، | |
| کی دیده به هر کسی کند باز؟ | با صحبت هر خسی کند ساز؟ | |
| همخوابهی من نبوده هرگز | سر بر سر من نسوده هرگز |