تبليغاتX
سيماي عاشقان
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخن
 

یکی میل است با هر ذره رقاص کشان هر ذره را تا مقصد خاص
رساند گلشنی را تا به گلشن دواند گلخنی را تا به گلخن
اگر پویی ز اسفل تا به عالی نبینی ذره‌ای زین میل خالی
ز آتش تا به باد از آب تا خاک ز زیر ماه تا بالای افلاک
همین میل است اگر دانی ، همین میل جنیبت در جنیبت ، خیل در خیل
سر این رشته‌های پیچ در پیچ همین میل است و باقی هیچ بر هیچ
از این میل است هر جنبش که بینی به جسم آسمانی یا زمینی
همین میل است کهن را درآموخت که خود را برد و بر آهن ربا دوخت
همین میل آمد و با کاه پیوست که محکم کار را بر کهرباست
به هر طبعی نهاده آرزویی تک و پو داده هر یک را به سویی
برون آورده مجنون را مشوش به لیلی داده زنجیرش که می‌کش
ز شیرین کوهکن را داده شیون فکنده بیستون پیشش که می‌کن
ز تاب شمع گشته آتش افروز زده پروانه را آتش که می‌سوز
ز گل بر بسته بلبل را پر و بال شکسته خار در جانش که می‌نال
غرض کاین میل چون گردد قوی پی شود عشق و درآید در رگ و پی
وجود عشق کش عالم طفیل است ز استیلای قبض و بسط میل است
نبینی هیچ جز میلی در آغاز ز اصل عشق اگر جویی نشان باز
اگر یک شعله در خود سد هزار است به اصلش بازگردی یک شرار است
شراری باشد اول آتش انگیز کز استیلاست آخر آتش تیز
تف این شعله ما را در جگر باد از این آتش دل ما پر شرر باد

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 11:51 PM  توسط مرتضی  | 

 
زبان دان رموز کیمیا کیست که گویم حل و عقد کیمیا چیست
نه بحث ما در آن امر محال است که در اثبات و نفیش قیل و قال است
سخن در کیمیای جسم و جانست که گر خود کیمیایی هست آنست
بیا زین کیمیا زر کن مست را غنی گردان وجود مفلست را
مراد از کیمیا تأثیر عشق است که اکسیر وجود اکسیر عشق است
بر این اکسیر اگر خود را زند خاک طلایی گردد از هر تیرگی پاک
اگر زین کیمیا بویی برد سنگ عیار سنگ را باشد ز زر ننگ
صفات عشق را اندازه‌ای نیست کجا کز عشق حرف تازه‌ای نیست
خواص عشق بسیار است، بسیار جهان را عشق در کار است، در کار
ز جام عشق اگر مدخل خورد می کند منسوخ جود حاتم طی
نهیب عشق اگر باشد ز دنبال زند زالی به سد چون رستم زال
گدا را سر فرو ناید به شاهی اگر عشقش دهد صاحب کلاهی
ز بحر عشق اگر بارد بخاری شود هر شوره زاری مرغزاری
ز کوی عشق اگر آید نسیمی شود هر گلخنی باغ نعیمی
همه دشوارها آسان کند عشق غم وشادی همه یکسان کند عشق
گرت سد قلزم آید در گذرگاه به هر گامی نهنگی بر سر راه
توجه کن به عشق و پیش نه گام ببین اعجاز عشق قلزم آشام
ورت سد بند بر هر دست و پایی‌ست که هر بندی از آن دام بلایی‌ست
مدد از عشق جو و ز عشق یاری ببین وارستگی و رستگاری
منادی می‌کند عشق از چپ و راست که حد هر کمال اینجاست اینجاست
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 11:44 PM  توسط مرتضی  | 

مرگ مجنون


طغراکش این فراق‌نامه این رشحه برون دهد ز خامه
کز بر عرب یکی عرابی مقبول خرد به خرده‌یابی
سرزد ز دلش هوای مجنون طیاره ز حله راند بیرون
بر عامریان گذشت از آغاز جست از همه کس نشان او باز
گفتند که: یک دو روز بیش است، کز وی دل این قبیله ریش است
نی دیده کسی ز وی نشانی نی نیز شنیده داستانی!
برخاست عرابی و شتابان رو کرد ز حله در بیابان
چون یک دو سه روز جستجو کرد نومید به راه خویش رو کرد
ناگاه نمود زیر کوهی جمع آمده وحشیان گروهی
شد تیز به سویشان روانه مجنون را دید در میانه
با آهوکی سفید و روشن همچون لیلی به چشم و گردن
بر بالش خاک و بستر خار جان داده ز درد فرقت یار
همخوابه چو دیده ماجرایش او نیز بمرده در وفایش
گردش دد و دام حلقه بسته شاخ طرب همه شکسته
از سینه‌ی آهو آه‌خیزان وز چشم گوزن اشک‌ریزان
کردش چو نگاه در پس پشت بر ریگ نوشته دید ز انگشت
کوخ! که ز داغ عشق مردم! بر بستر هجر جان سپردم!
شد مهر زمانه سرد بر من کس مرحمتی نکرد بر من
یک زنده، غذا چو من نخورده یک مرده، به روز من نمرده
بشکست شب صبوری‌ام پشت و ایام به تیغ دوری‌ام کشت
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 11:22 PM  توسط مرتضی  | 

نامه نوشتن لیلی به مجنون


آن بانوی حجله‌ی نکویی و آن بانوی کاخ خوبرویی
چو گوهر سلک دیگری شد آسایش تاج سروری شد،
پیوسته ز کار خود خجل بود وز عاشق خویش منفعل بود
تدبیر نیافت غیر ازین هیچ کن قصه‌ی درد پیچ در پیچ
تحریر کند به خون دیده از خامه‌ی هر مژه چکیده
عنوان همه درد همچو مضمون ارسال کند به سوی مجنون
این داعیه چون به خاطر آورد آن نامه‌ی سینه‌سوز را کرد
آغاز به نام ایزد پاک تسکین ده بیدلان غمناک
دیباچه‌ی نامه چون رقم زد، از صورت حال خویش دم زد
کای رفته ز همدمان سوی دشت! همراه تو نی جز آهوی دشت!
از ما کرده کناره چونی؟ افتاده به خار و خاره چونی؟
شب‌ها کف پای تو که بیند؟ خار از کف پای تو که چیند؟
خوانت که نهد به چاشت یا شام؟ همخوان تو کیست جز دد و دام؟
با اینهمه شکر کن! که باری نبود چو من‌ات به سینه باری
دوران چو گل‌ام به ناز پرورد وز خار ستیزه غنچه‌ام کرد
شوهر کردن نه کار من بود کاری نه به اختیار من بود
از مادر و از پدر شد این کار ز ایشان به دلم خلید این خار
هر کس که چو گل رخ تو دیده‌ست یا بوی تو از صبا شنیده‌ست،
کی دیده به هر کسی کند باز؟ با صحبت هر خسی کند ساز؟
همخوابه‌ی من نبوده هرگز سر بر سر من نسوده هرگز
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 11:1 PM  توسط مرتضی  |