تبليغاتX
سيماي عاشقان
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخن
                                  

مرا به میهمانی چشمانت دعوت کن
و برایم گلدانی بیاور
می خواهم دلم را بکارم
تا جوانه بزند
هر گاه که...
پیچک
سبز دلم
تمام خانه ام را گرفت
فریاد خواهم کرد:
نگاه کن!
تمام خانه ام همرنگ چشم توست
...

 

ديگه حتي نايي نيست براي گفتن
خيلي وقته تو سكوت غم اسيرم
غربتم رو آشنايي كن بهارم
روزامو درياب عزيز دور شد قطارم
تنها يك ثانيه عاشقي به جز اين
هيچ توقعي از اين روزها ندارم

                                       

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 1:44 PM  توسط مرتضی  | 

برايم نيست مهم...حادثه اي که من در روشني چشمانت تيره شدم. نفسم را تو ربودي...که من آن روز به تو اين همه وابسته شدم...و چه ارزش دارد اين دل تنگ...نزديک به وسوسه ی رو به گناه...و چه ارزش دارد خستگي روح پريشان شده ی پر ابهام...و چه ارزش دارد گفتن تو به عنوان شريکي بي غل و غش بي عنوان...بي پروا زمزمه کردي آن روز که در رقص رها کن مقصود عاطفه را...يا که روزي گفتي حقيقت دورتر از ماست ندو دنبالش...
تويي آن
ارزش من!
عاقبتي آشفته که من باز به دنبالش می دوم...

***

حالا از تمام كساني كه نمي شناسم دلم براي تو تنگ مي شود...
دوباره من و خستگي و هيچكس
دوباره تو و نمي دانم و نمي دانم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 1:29 PM  توسط مرتضی  | 

Shakira wallpaper

برايم نيست مهم...حادثه اي که من در روشني چشمانت تيره شدم. نفسم را تو ربودي...که من آن روز به تو اين همه وابسته شدم...و چه ارزش دارد اين دل تنگ...نزديک به وسوسه ی رو به گناه...و چه ارزش دارد خستگي روح پريشان شده ی پر ابهام...و چه ارزش دارد گفتن تو به عنوان شريکي بي غل و غش بي عنوان...بي پروا زمزمه کردي آن روز که در رقص رها کن مقصود عاطفه را...يا که روزي گفتي حقيقت دورتر از ماست ندو دنبالش...
تويي آن
ارزش من!
عاقبتي آشفته که من باز به دنبالش می دوم...

***

حالا از تمام كساني كه نمي شناسم دلم براي تو تنگ مي شود...
دوباره من و خستگي و هيچكس
دوباره تو و نمي دانم و نمي دانم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 1:29 PM  توسط مرتضی  | 

 

من از بهار و اقاقيا
که روی حصار سنگی ديوارها می نشيند
از آفتاب و زلالی بی حد آب
از روزهای بلند، از شتاب
از خورشيد بيمار پاييزی
از پايان فصلها
می ترسم

من از
سکوت می ترسم
از تکرار لحظه های بی کلمه
از دوری واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر می گذارد
می ترسم

و از اين صبوری من
که بازتاب لحظه های مکرريست
از نوع نقابهای انسانی...
من از بودن پشت نقاب
سرد و بی احساس
از شعله های سرکش ديوانگی
مي ترسم

از هنگامی که ميدوی
و هنگامی که خواب آلوده اند
می ترسم

من از قصه های تکراری
مکثهای ناگهانيم
نگاههای مردد
از غزلهای نيمه تمام خط خورده
می ترسم

از ابرهای سياه و محزون
نشانه های بغض آسمان
بغض های رفتن
بدرودهای تلخ
می ترسم

بی دليل از قفس کهنهء شب
سايه های مرگوار ساده گی
فضای گنگ بيهودگی
می ترسم!

من از حس کردن شعر نو
خيال خواب ديدن
آرزوی تازه
حرفی تازه تر
می ترسم

از شستن واژه ها با باران
که شفاف شوند
حرفهای غريبی که برای اولين بار
جاری شوند
می ترسم

از پشت پنجره
روزی هزار بار شکست
تا انتظاری از نو آغاز شود

می ترسم

از اين که
يک سره ترديد ميکنم...
...
...
ببين تمام وجودم گرفته بوی
غبار
مگر نه اينکه از اين عذاب می ترسم
بگو...
که از شنيدن يک جواب اما
نمی ترسم

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 1:27 PM  توسط مرتضی  |